غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

213

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

منصور بود توجه فرمود و اضطراب ابو جعفر بيشتر از پيشتر گشته درين اثناء عيسى بن موسى و حميد بن قحطبه از حجاز بازآمدند و منصور ايشانرا بدفع ابراهيم فرستاده پس از تلافى فريقين سپاه منصور طريق انهزام پيش گرفتند و لشكر ابراهيم دست بقتل و غارت برآورده درينوقت جعفر و محمد پسران سليمان بن على بن عبد اللّه بن عباس از پس پشت سپاه ابراهيم رضى اللّه عنه درآمدند و اين حركت سبب هزيمت جيش ابراهيم و موجب استيلاء لشكر ابو جعفر گشت و در اثناء كروفر تيرى به حلق ابراهيم رسيده شهيد گرديد و عيسى بن موسى سرش را نزد ابو جعفر فرستاده خاطر از آن ممر فارغ گردانيد مدة حيات ابراهيم چهل و هشت سال بود ذكر بناء دار السلام بغداد و ايراد بعضى ديگر از وقايع كه در آن اوان دست داد بانيان مبانى سخن و راويان حكايات نو و كهن آورده‌اند كه ابو العباس سفاح در ايام جهانبانى خود بنواحى كوفه شهرى ساخته آن را مدينهء هاشميه نام نهاد و مدينهء هاشميه دار الملك سفاح بوده منصور نيز چندگاه در آن بلده اقامت نمود و چون رونديه كه بعضى از مورخان از ايشان براونديه تعبير نموده‌اند در بلدهء مذكوره بر منصور خروج كردند نخواست كه ديگر در آن شهر متوطن باشد بنابرآن فرمان داد تا معماران موضعى مناسب پيدا كرده به بناء بلدهء كه دار الخلافت تواند بود قيام نمايند و آن جماعت بعد از جست‌و جوى و تك‌وپوى اين منزل را كه حالا دار السلام بغداد است اختيار كرده بعرض رسانيدند و منصور بنفس خويش بدانجانب شتافته احتياط فضاى دلگشاى بغداد نمود و آن را قابل تعمير يافته ببناء شهرى منيع وسيع اشارة فرمود از على بن يقطين مرويست كه گفت من در آن زمان كه ابو جعفر ملاحظهء زمين بغداد ميكرد در ملازمتش بودم و در آن نزديكى راهبى در ديرى اقامت داشت و عبور من در آن دير افتاده راهب پرسيد كه سبب آمدن امير بدينمقام چيست گفتم ميخواهد كه اينجا شهرى بنا كند سؤال كرد كه چه نام دارد جواب دادم كه عبد اللّه گفت مرا از لقبش خبر ده گفتم المنصور باللّه راهب گفت اين شخص درين منزل شهر نميتواند ساخت گفتم چرا گفت مادر كتب قديم ديده‌ايم كه درين موضع كسى كه نامش مقلاص باشد شهرى بزرگ بنا خواهد كرد و من سخن راهب را بمنصور رسانيده او اظهار شادمانى كرد و از اسب فرود آمده سجده شكر بجاى آورد و عزيمت او بر تعمير بغداد تصميم يافت و من سبب اينمعنى را استفسار نمودم منصور جواب داد كه مرا در صغر سن مقلاص ميگفتند و غالبا هيچكس برين سر وقوف ندارد و چون تو از زبان راهب به من گفتى كه اين بلده را مقلاص نامى خواهد ساخت رغبت من به اين كار زياده گشت و سبب تسميهء من بمقلاص آن بود كه ما در زمان حكومت بنى اميه در غايت افلاس روزگار ميگذرانيديم و در مكتبى كه من بودم مقرر شده بود كه هرروز يكى از صبيان طعامى ترتيب نمايد و